خرید بک لینک
آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو…تو کجایی پدرم…؟!آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو…بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا…آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو…جانِ من حرف بزن!امر بفرما پدرم.آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو…کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییستآنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو…پدر ای یاد تو آرامش من…!امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!جانِ من زود بیابغلم کن پدرم…!آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو…به خدا دلتنگم!رو به رویم بِنِشینی کافیستهمه دنیا به کنار…گرچه از دور ولی، من تو را میبوسمآنقَدر خاک کف پای تو هستم که نگو. ..♥ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲ ساعت 13:4 توسط تــیــبــا : ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار محمدی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 15:24

دخترایل! یادگار زیبای سرزمین من! اگرچه دیگرصدای لالایی تو،در دل شبهای خشک وسرد صحرا نمی آید،اما هنوز صدای زمزمه های شبانه تو بامن است.اگرایل نیست،توهستی.هنوز می توانم همه ی اصالت های فراموش شده را لمس کنم چون توهستی، چون صدای نفس های تو درکنار من زمزمه های عاشقانه ی ایل سر می دهد.اگرچه دیگر پیر ایل ازعشق وجوانی اش برای جوانان سخن نمی راند،اما هنوز نوشته های من عشق تورا درلوح سفید به تفسیر نشسته است. توخواهی ماند چون هنوز اصالت نمرده است.پس درحسرت آن روزها خواهم گریست وبه یادآن، دسته گلی ازمیخک رابه گردنم خواهم آویخت تابرای همیشه بوی ایل را، بوی یکرنگی را احساس کنم،تاعطر وصداقت نفس های مهرباندخترایل را در بطن وجود خود احساس کرده ونام مقدسشرا لابه لای سجّاده ی عشق وایمانم بپرستم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار محمدی تاريخ: شنبه 26 فروردين 1402 ساعت: 12:58

 پاییز اگه شاعر بود، حتما میشد هوشنگ ابتهاج که با یه حال دیوونه ای میگه:

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی… 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 21:57 توسط تــیــبــا :

برچسب: نویسنده: پندار محمدی تاريخ: يکشنبه 4 ارديبهشت 1401 ساعت: 22:11

دلم گرفته بیا بیبهانه گریه کنیم به یاد خاطرهای عاشقانه گریه کنیم میان جمع بخندیم از سر اجبار به حال غربت خود مخفیانه گریه کنیم زبان مشترک عاشقان اگر اشک است به جای شعر، به جای ترانه، گریه کنیم نه دست من به سر زلف او رسید نه تو بیا رقیب! بیا شانه شانه گریه کنیم&nbادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار محمدی تاريخ: يکشنبه 4 ارديبهشت 1401 ساعت: 22:11

امروز صبحدر غوغای بهاری گنجشکها ،سرگرم بررسی این ادعای دلم بودمکه بیشتر از هر وقت دیگریدوستت دارم...دروغ نمیگوید...نه !دلم دروغ نمیگوید...اگر هر فصل تازه که میآید ،خیال میکند تو را بیش از هر وقت دیگریدوست دارد ، راست میگوید...چه کسی ، کِی و کجا گفته بودنهایت عاشقی آن است که معشوق را درونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار محمدی تاريخ: يکشنبه 4 ارديبهشت 1401 ساعت: 22:11

ای كاش من هم جزء زن هایی بودم که تنها دغدغه ام بالا و پایین شدن قیمت طلاهایم بود...یا نپوشیدن لباسِ تکراری در فلان مهمانی...یا ترمیمِ به موقع ناخن ها و اکستنشن مجدد موهایم ...یا هر روز ساعت ها در فضایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار محمدی تاريخ: چهارشنبه 26 آذر 1399 ساعت: 20:21

دختران ایل، فقط به دام جوانانی می افتادند که غزال را در بیابان و شاهین را در آسمان، به تیر می دوختند. زنان ایل، تنها به مردانی دل می بستند که دستشان با تفنگ و پایشان با رکاب آشنا بود. کار مردان ایل باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار محمدی تاريخ: چهارشنبه 26 آذر 1399 ساعت: 20:21

پاییز زود تنهامون گذاشت! تازه داشتیم به نارنجیاش عادت میکردیم. تازه داشتیم با بارون و غروباش کیف میکردیم. حالا زمستون اومده. باید آمادگیه هر سردی رو داشته باشیم. باید خودمونو گرم نگه داریم حتی اگه کسی نباشه بغلمون کنه. باید آمادگیه سرمای شباشو داشته باشیم. شبای طولانیش،غصه خوردنامونم طولانی نشه. باید یه کم به خودمون بیایم! حواسمون باشه فصل برفیِ امسال و دستی دستی غمگینش نکنیم. زمستون برگشته

برچسب: نویسنده: پندار محمدی تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 23:58

هوا به هوا نکن دلت را عادتش بده برای یک نفر تنگ شود برای یک نفر عاشقی کند برای یک نفر جا داشته باشد برای یک نفر تب کند برای یک نفر بمیرد سعی کن برای یک نفر باشی تا آخر عمر بدون هیچ رفتنی...

برچسب: نویسنده: پندار محمدی تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 23:58

به قول نزار قبانی کاش یکی بود چشمامونو میفهمید، وقتی ناراحت میشدیم به سینه اش اشاره میکرد و میگفت «اینجا وطن توست»

برچسب: نویسنده: پندار محمدی تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 23:58

من دلم برای دوران رفاقت های غیر مجازی تنگ شده . یادت هست رفیق ؟ یادت هست برای ملاقاتهای بعدیمان قرار میگذاشتیم ؟ که راس همان ساعتی که بنا گذاشته ایم، کنار درب خانه بایستیم و با هم کمی اختلاط کنیم ؟ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار محمدی تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 23:58

ای کاش من وتو ساکنِ سردترین نقطه ی جهان بودیم آن وقت من مُدام از سرما میلرزیدم و تو مگر دلت می آمد هر دَم با هُرمِ بازدَمَت گونه های یخ زده ام راگرم نکنی

برچسب: نویسنده: پندار محمدی تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 23:58

به رسم غربی ها "ولنتاینت مبارک" و به رسم خودمان دو تا… "می دانی که چقدر دوستت دارم" این را نوشتم و کنارش یک قلب قرمز گذاشتم و برایش فرستادم … خنده ای از سر شیطنت تحویلم داد و در جوابم نوشت … به رسم غرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار محمدی تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 23:58

نمیدانم آخرین باری که ایرانمان خندید کی بود... سال هاست که دیگر،سوژه ای برای شادی نمانده... هر صبح چشم باز کردیم و دلمان مثل پلاسکو در آتش سوخت تا شب... و فقط توانستیم سکوت کنیم و سیل اشک هایمان جاری ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار محمدی تاريخ: يکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت: 23:58

بویِ صبح میدهی ، و گنجشکها در خندههایت پرواز میکنند حسودیام میشود به خیابانها و درختهایی ، که هر صبح بدرقهات میکنند.. حسودیام میشود به شعرها و ترانههایی که میخوانی خوشا به حال کلماتی ، که در ذهن تو زیست میکنند ! دلم میخواهد یکبار دیگر شعر را خیابان را تمامِ شهر را ، با کودک مهربان دستهایت از اول ، قدم بزنم .

برچسب: نویسنده: پندار محمدی تاريخ: يکشنبه 29 دی 1398 ساعت: 9:36

صفحه بندی