برچسب:
نویسنده: پندار محمدی
دخترایل! یادگار زیبای سرزمین من! اگرچه دیگرصدای لالایی تو،در دل شبهای خشک وسرد صحرا نمی آید،اما هنوز صدای زمزمه های شبانه تو بامن است.اگرایل نیست،توهستی.هنوز می توانم همه ی اصالت های فراموش شده را لمس کنم چون توهستی، چون صدای نفس های تو درکنار من زمزمه های عاشقانه ی ایل سر می دهد.اگرچه دیگر پیر ایل ازعشق وجوانی اش برای جوانان سخن نمی راند،اما هنوز نوشته های من عشق تورا درلوح سفید به تفسیر نشسته است. توخواهی ماند چون هنوز اصالت نمرده است.پس درحسرت آن روزها خواهم گریست وبه یادآن، دسته گلی ازمیخک رابه گردنم خواهم آویخت تابرای همیشه بوی ایل را، بوی یکرنگی را احساس کنم،تاعطر وصداقت نفس های مهرباندخترایل را در بطن وجود خود احساس کرده ونام مقدسشرا لابه لای سجّاده ی عشق وایمانم بپرستم
برچسب:
نویسنده: پندار محمدی
برچسب:
نویسنده: پندار محمدی
برچسب:
نویسنده: پندار محمدی
برچسب:
نویسنده: پندار محمدی
برچسب:
نویسنده: پندار محمدی
پاییز زود تنهامون گذاشت! تازه داشتیم به نارنجیاش عادت میکردیم. تازه داشتیم با بارون و غروباش کیف میکردیم. حالا زمستون اومده. باید آمادگیه هر سردی رو داشته باشیم. باید خودمونو گرم نگه داریم حتی اگه کسی نباشه بغلمون کنه. باید آمادگیه سرمای شباشو داشته باشیم. شبای طولانیش،غصه خوردنامونم طولانی نشه. باید یه کم به خودمون بیایم! حواسمون باشه فصل برفیِ امسال و دستی دستی غمگینش نکنیم. زمستون برگشته
برچسب:
نویسنده: پندار محمدی
هوا به هوا نکن دلت را عادتش بده برای یک نفر تنگ شود برای یک نفر عاشقی کند برای یک نفر جا داشته باشد برای یک نفر تب کند برای یک نفر بمیرد سعی کن برای یک نفر باشی تا آخر عمر بدون هیچ رفتنی...
برچسب:
نویسنده: پندار محمدی
به قول نزار قبانی کاش یکی بود چشمامونو میفهمید، وقتی ناراحت میشدیم به سینه اش اشاره میکرد و میگفت «اینجا وطن توست»
برچسب:
نویسنده: پندار محمدی
برچسب:
نویسنده: پندار محمدی
ای کاش من وتو ساکنِ سردترین نقطه ی جهان بودیم آن وقت من مُدام از سرما میلرزیدم و تو مگر دلت می آمد هر دَم با هُرمِ بازدَمَت گونه های یخ زده ام راگرم نکنی
برچسب:
نویسنده: پندار محمدی
برچسب:
نویسنده: پندار محمدی
برچسب:
نویسنده: پندار محمدی
بویِ صبح میدهی ، و گنجشکها در خندههایت پرواز میکنند حسودیام میشود به خیابانها و درختهایی ، که هر صبح بدرقهات میکنند.. حسودیام میشود به شعرها و ترانههایی که میخوانی خوشا به حال کلماتی ، که در ذهن تو زیست میکنند ! دلم میخواهد یکبار دیگر شعر را خیابان را تمامِ شهر را ، با کودک مهربان دستهایت از اول ، قدم بزنم .
برچسب:
نویسنده: پندار محمدی