تیبا الیاسی

متن مرتبط با «تیبا» در سایت تیبا الیاسی نوشته شده است

ای کاش تیبا.......

  • نیلوبلاگ

    ای كاش من هم جزء زن هایی بودم که تنها دغدغه ام بالا و پایین شدن قیمت طلاهایم بود...یا نپوشیدن لباسِ تکراری در فلان مهمانی...یا ترمیمِ به موقع ناخن ها و اکستنشن مجدد موهایم ...یا هر روز ساعت ها در فضای...

    ادامه مطلب
  • تیبا

  • نیلوبلاگ

    پیش از توپیش از آنکه تو را بشناسم!پیش از آنکه صدایم بزنی و بدانم نامم چقدر زیباست...باران میبارید.اما جوانهای بر درختان نمیرویید!تابستان به سردی زمستان بود.و جنگ تا دو قدمی شهر پیش آمده بود.میدان...

    ادامه مطلب
  • تنهایی تیبا

  • نیلوبلاگ

    سهــمِ مَــن از دُنیــــــــــــا نداشتـــــن استــــــــــــ ... تنهـــــا قـــــدم زدن در پیاده رو هــــــا و فكـــــــر كردن به كســـــی كه هیـــــــــچ وقتـــــــــــــ نیست ...

    ادامه مطلب
  • تیبا....

  • نیلوبلاگ

    اگر بدانی چه قدر سخت است تحملِ نگاه هایِ مسخره و لبخندِ کجِ شان؛وقتی می فهمند من عاشقِ تو ای هستمکه حتی یک بار در یک غروبِ عاشقانه یِ پاییزی دستم در دستانت قفل نشده است و شهر را کناره هم قدم نزده ایم!!که وقتی یک روزِ سرد و برفی ذوقِ یک برف بازی را داشتم، تو در کنارم نبوده ای که تا حواست پرت جایِ دیگر می شود با هیجان گوله ای از برف را درست کنم و پرتاب کنم به سمتت،توام از آن نگاه هایی کنی که تپشِ قلبِ من را بالا می بُرد و دلم غنج میرفت برایِ شیطنتِ نگاهت...تو بی شک نمی دانی دلتنگی هایم را بچه گانه می دانند، چون ما حتی یک عکسِ دو نفره نداره ایم که وقتی قلبم به درد آمد از نبودنت خیره شوم به لبخندت...نگرانی هایم را بی فایده می دانند وقتی نه می شود تماسی گرفت و نه پیامی داد...تو نمی دانی، تحملِ ز...

    ادامه مطلب
  • پاییز تیبا

  • نیلوبلاگ

    باورکن پاییز که می آید همین پیرمردهای تنها روی نیمکتهای پارک هم به اولین عشقشان فکر می کنند به دختری با موهای طلایی یا گیسوان سیاه روسری خالدار یا شاید شالی پشمی به حرفهایی که باید می گفتند و نامه هایی که هیچ گاه به مقصد نمی رسد... [ سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۶ ] [ 10:15 ] [ تــیــبــا ] [ ]...

    ادامه مطلب
  • بی سوادی تیبا

  • نیلوبلاگ

    قرار بود با سواد شویم !یک عمر صبح زود بیدار شدیم ..لباس فرم پوشیدیم ..صبحانه خورده و نخوردهخواب و بیدارخوشحال یا ناراحتبا ذوق یا به زورراه افتادیم به سمت مدرسه ..قرار بود با سواد شویم !روی نیمکت های چوبی نشستیمصدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند سیاه است را شنیدیمبا زنگ تفریح نفس راحت کشیدیمو زنگ آخر که می خورد مثل یک پرنده که در قفسش باز می شوداز خوشحالی پرواز کردیم ..قرار بود با سواد ش...

    ادامه مطلب
  • بغض تیبا

  • نیلوبلاگ

    خوش به حال همه ی آن هایی که ،اشک شان دم مَشک شان است ...هرچه غم درونشان جمع می شود ،سریع از چشم هایشان سرازیر می شود ،و حسابی سبک می شوند ... من آدم های تودارِ غم انبار شدهِ ى ،کم حرفی را می شناسم ،که بغض ،سال هاست درونشان خانه کرده ،و خیال جا به جا شدن هم ندارد ... کاش یکی دست بغض را بگیرد ،و به چشم ها هدایتش کند ،تا کمی ،حالِ آدم های تودارِغم انبار شدهِ ىکم حرف ،نرمال شود ....... راستی ؟سبک شدن چه حالی دارد ؟ ؟ ؟ ...

    ادامه مطلب
  • مرگ تیبا

  • نیلوبلاگ

    بعضی وقتها آدم ها حس مُردَنِشان گل میکند!آدمیزاد است دیگر؛خسته میشود!مثلِ خود من!گاهی اوقات دوست دارم به حد نیاز بمیرم!بعد بیدار شوم،خاک هایم را بتکانم،اگر حالم خوب نشده بود باز دوباره بمیرم!کاش مرگ و میر ادم ها دست خودشان بود...کاش... ...

    ادامه مطلب