مگر امثال من و ما از جانِ جهان چه می خواستیم ؟ جز جرعه ای از دریای ادبیات و موسیقی که هر روز به جان بنوشیم و نفس تازه کنیم؟ مگر ما خودمان بلد نبودیم حال خود را بفهمیم و با آن بهر قیمتی سر کنیم ؟ مگر ما چقدر می خوریم ؟ چقدر می پوشیم ؟ اصلا با این سرطان بدخیم و سیاهی که به جان جهان افتاده مگر چقدر عمر می کنیم ؟ اینکه این همه جنگو دعوا نمی خواهد ؟ دیگر نمی خواهم بدانمدر دنیا چه خبر ست ! نمی خواهم بدانم کدام خاک بر سرمان ریخته شده است ... کدام فلانی جان بهمانی را گرفته ست ... چه کسی از این بابت می خندد و کدامیک گریان بر سر می زند ؟ جالب است ،انگار اینجا اگر کسی بخواهد بدرد خود بمیرد هم باید به عده ای آنسوی دنیا جواب پس بدهد . چه مرگمان شده ؟ چرا هر کس نمی تواند سر جای خودش بنشیند ؟ نان خودش را بخورد ،خدای خودش را شکر کند ، موسیقی خودش را گوش کند ؟ گناه ما چیست که عده ای اسم انسان را یدک می کشند ؟ خدایا گفته بودی سخت است ، تا اینجایش را اما فکر نمی کردیم ، به استخوان رسیده این درد ! من یکی کم کم دارم مشاعرم را از دست می دهم ... خودت پایین بیا بگو اینجا کجاست و دقیقا چه خبرست ؟
برچسب:
نویسنده: پندار محمدی